نویسنده :
شیرین - ساعت ٤:۳۳ ب.ظ روز چهارشنبه ٤ آذر ۱۳۸۸
ندونستن یک سری چیزا از دونستنشون بهتره! هر چی بیشتر می فهمی ذهنت درگیرتر می شه و اعصابت خوردتر!
دارم فکر می کنم اگه می دونستم بهتر بود یا نمی دونستم!!!!
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱٢:۱۳ ب.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
چقدر روش زیاده! یه طوری باهات برخورد می کنه که به خودتم شک می کنی ! نمی دونم چرا اصلا کارهای بد خودشو نمی بینه ! هر چی هم براش مایه می ذاری و بیشتر تحویلش می گیری ، بهتر که نمی شه هیچ ، بدتر هم می شه!
نویسنده :
شیرین - ساعت ٢:٥٢ ب.ظ روز دوشنبه ٢٠ مهر ۱۳۸۸
ما بالاخره نفهمیدیم محرم اهل دل هستیم یا نامحرم! بعضی وقت ها احساس می کنم محرمیم و بعضی وقت ها هم نامحرم می شیم! فکر کنم خودشون هم حال خودشون رو نمی دونن!!!
* بعضی وقتا دلم می خواست به بیست سالگیم برمی گشتم!!! اگه برمی گشتم یه جور دیگه از بیست سالگیم لذت می بردم!این فکرها هم از اثرات کهولت سنه !
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱۱:٠۱ ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳۸۸
من همیشه فکر می کردم تشویق کردن آدما به انجام کارهایی که باعث پیشرفتشون می شه خوبه ! اما فهمیدم که اشتباه می کنم! یعنی به دو دلیل این کار اشتباه است ، اول اینکه اگه تو اون کار موفق نشن ، تو رو مقصر می دونن! دوم اینکه اگه توان انجام اون کار رو نداشته باشن و وسط راه گیر کنن هم باز تو رو مقصر می دونن ! اما اگر همین شخص تو کارش موفق بشه ، می گه خودم کردم !
نویسنده :
شیرین - ساعت ٩:٥٩ ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ۱۳۸۸
می خوام بخندم ولی ...
می خوام شاد باشم ولی ...
می خوام پرانرژی باشم ولی ...
می خوام بپرم بالا پایین ولی ...
نمی تونم!
احساس می کنم پراز خالیم!
نویسنده :
شیرین - ساعت ٢:٤٥ ب.ظ روز جمعه ٢٧ شهریور ۱۳۸۸
همه چیز از دور خیلی خوب به نظر می رسه ، اما وقتی نزدیک می شی ، می بینی اون طوری که فکر می کردی نیست! حتی نزدیک به اون چیزی که فکر می کردی هم نیست ! و اون موقع است که می فهمی شرایطی که داشتی ، شرایط بدی هم نبوده ! و جایگاه کس دیگه ای بودن فقط دورنماش خوبه !
نویسنده :
شیرین - ساعت ۱:٢۳ ب.ظ روز پنجشنبه ٢٦ شهریور ۱۳۸۸
تنها صدایی که می یاد دصدای سکوته!
نویسنده :
شیرین - ساعت ۳:۱٥ ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸۸
می ترسم !
از سقوط می ترسم! از موفق نشدن می ترسم ! از اینکه انرژی تو بذاری و بعد همون چیزی رو هم که داری از دست بدی،می ترسم!
می دونم ! زندگی ریسکه ! کارهایی رو هم که تو زندگی می کنی ریسکه ! اما نمی شه در جا زد . باید خطر کرد و پیش رفت . اون جوریه که احساس مفید بودن می کنی و احساس می کنی که هستی .
نویسنده :
شیرین - ساعت ۳:٠٥ ب.ظ روز دوشنبه ٩ شهریور ۱۳۸۸
نمی دونم الان چقدر هوش و حواسش هست ! اما می دونم اونقدر می فهمه که وقتی باهاش حرف می زنی ، به زور یک کمی چشمش رو باز می کنه ، چشمی که نمی دونم چرا پر از اشکه !
کاشکی می تونستم براش کاری بکنم ، کاشکی می تونستم کاری کنم که براش دل کندن از این دنیا راحت تر بشه ...
خدا جون منتظر چی هستی ؟ چرا نمی بریش پیش خودت ؟! مگه نمی بینی داره زجر می کشه ؟!
براش دعا کنین
نویسنده :
شیرین - ساعت ٤:۳٤ ب.ظ روز شنبه ۱٧ امرداد ۱۳۸۸
بعد از چند ماه یاد وب لاگم افتادم ، یاد خاطره های گذشتم ، یاد دوستانی که قبلا بودنو الان خبری ازشون ندارم ، یاد خوشی ها... یاد بغض ها... گریه ها.... خلاصه یاد خیلی چیزا افتادم .
دلم گرفته!